حال نامه
حال نامه

سلام  قبل از هر مقدمه ای لطفا به سمت چپ صفحه وبلاگ نگاه کنید . همانطور که می بینید ما یک تغییراتی را اعمال نموده ایم . بالاخره در روزگاری که فرت فرت وزیر و معاون وزیر و مدیر عوض می شود ما که می خواهیم در آینده نزدیک دستمان به دم گاوی بند شود ، چرا عوض نشویم . حالا شما حساب کنید برای آدمی مثل ما با آن ضریب سطح مقطع که میل کردنش به بی نهایت دیرزمانی است  بر همگان ثابت شده ، طبیعی است که این اصلاحات طول می کشد آقا !! بنابراین حقیر ضمن ابراز مراتب شرمندگی از امت دماغ پرور و صاحب سبک نساج و کلیه مریدان و عزیزان و دوستان نورچشم بالاخص عزیزانی که مرحمت می کنند و مطالب وبلاگ حقیر را دنبال می نمایند و با نظرات صائب خود موجبات دلگرمی و تسلی خاطر این کمترین را فراهم می آورند. اهم تغییرات اعمال شده را به شرح ذیل اعلان می نماییم . حال نامه :اهم آنچه در این بیست و اندی سال بر ما گذشته است را خلاصه کرده ایم .   دوست نامه : ( در دست اقدام )کمی دوستانمان را قلقلک داده ایم البته فعلا همه نیستند . اگر عزیزانی حال قلقلی شدن دارند به ما خبر بدهند.  مکتبنامه :لینک دانشگاه فعلیمان ( سرزمین عجایب ) . راستی این مطلب سرزمین عجایب را هم آماده کرده ایم منتظریم آبها از آسیاب بیفتد !!  تا در وبلاگ بیاوریمش . طریقت نامه : ( در پای اقدام )همه علایق بی سرو ته ما از پرستش آقا دل پیرو تا علاقه به لاک پشت ها  عکسنامه : عکسهایی که گرفته ایم . در سایتی که به اندازه همه آدمها عکس جورواجور دارد (www.flickr.com  )  این حال نامه را که ان شاء ا ... از این به بعد در لینکهای روزانه ( سمت چپ صفحه وبلاگ ) موجود است را برای پست امروز می گذاریم . بخوانید و عبرت بگیرید .  1361- چشممان به دنیا روشن شد . موشکهای صدام اگر نبود شاید حالا توی شناسنامه مان نوشته بود محل تولد : تهران 1363- روایات مختلف است ولی احتمالا از این زمان شروع کرده ایم به راه رفتن و تکلم . با این کله گنده ای که از همان اوان کودکی ما داشته ایم . بنده  در حیرتم چگونه می توانسته ایم روی پا بند شویم .1363- از تهران آمدیم شهرضا و بعد هم بروجن . از آن زمان جز بازی کردن و سر یخچال رفتن چیز دیگری یادمان نمی آید.1367- رفتیم مدرسه . فعالیتهایمان در مدرسه ( کلاس اول ) عبارت بودند از :     الف ) لیز خوردن روی یخها و با ملاج روی زمین خوردن  ( به مقدار لازم )     ب ) استهزا شدن توسط دوست نماها  (چند پیمانه)      ج ) توبیخ شدن توسط خانم جانقربان ( معلم کلاس اول ) به دلیل عدم یادگیری لوحه ها البته به زعم ایشان ( به مقدار دلخواه ) در پایان سال آشی که پختیم همچین بدک هم نبود ، رتبه دوم کل مدرسه شدیم!!!تذکر :لابد اکنون که مطالب فوق را خوانده اید پیش خودتان می گویید طرف چه موجود تعطیلی بوده است که کلاس اول هم رتبه دوم شده و معدلش بیست نشده ؟ حیف نان !! بنده باید خدمت شما بزرگواران عرض نمایم که بله این یک حقیقت دردناک است که این حقیر در این مدت سر کار بودن ( درس خواندن ) رنگ معدل بیست را به خود ندیده ام ولی اجازه دهید برای روشن شدن اذهان شریفه حضرات مطلبی را عرض نمایم و آن اینکه  

اولا : به عقیده این حقیر ، بنده و همسالانم یعنی متولیدین 1357 تا 1363 نسل 5/2 هستیم نه نسل سومی ! دلیلش هم اینست که ما خیلی با این عزیزان نسل سومی تفاوت داریم. یکیش همین قضیه مدرسه رفتنمان و نمره هایی که به ما می دادند بیشتر شبیه نسل دومی ها بودیم تا نسل سومی ها یعنی اینکه مثل الان اینطور نبود که اگر معدل 9/99 درصد دانش آموزان کلاس اول و حتی پایه های بالاتر 20 نشود اموات معلم کلاس را جلوی چشمش بیاورند و رسما نمودارش را رسم کنند . قضیه برعکس بود آقا !! یعنی شما اهل قبورتان به زیارتتان می آمد تا از یک درس نمره 20 بگیرید . فلذا اگر حقیر می گویم رتبه دوم کل مدرسه شدم این رتبه دومی آنقدرها هم در پیت نبوده .

               

 

1369- از بروجن آمدیم شهرضا ، همان ساعت اول فرت بردنمان توی حیاط و زرت نشاندنمان روی زمین و برایمان املا گفتند از درس ریزعلی خواجوی ، ما بر خلاف همکلاسی های جدیدمان هنوز درسمان به اینجا نرسیده بود . نتیجه کاملا قابل پیش بینی بود . شرف ریزعلی را دله نمودیم . 9 تا غلط داشتیم . فردای آن روز وقتی نتوانستیم از روی سوره ناس بخوانیم کفر آقای سالاری ( معلم کلاس سوممان ) درآمد . یک ماه بعد اما سر صف قرآن می خواندیم و دو ماه بعد در مسابقات علمی نفر سوم شهر شدیم . اصولا این عادت ماست در هر فقره ای رسما باید دهانمان مورد عنایت قرار بگیرد و خشتکمان بادبان شود تا به جایی برسیم .

                   1371- آقای خودکاری شدیم . در اکثر مسابقات از اذان و تواشیح تا خط و مسابقات علمی شرکت می کردیم و کلی مدرسه برایمان سرمایه گذاری می کرد به ازای هر موفقیت یک خودکار به ما می دادند . الان که فکرش را می کنم می بینم این خودکارها چه ها که با ما نکرد !!1372- مدرسه راهنمایی سر کوچه مان بود . ثبت نام کردیم و فردایش اثاث کشی کردیم به دورترین فاصله تا آن مدرسه . روزی 4 بار مسیری نیم ساعته را در گرما و سرما پیاده طی می کردیم . از همان موقع شباهت زیادی به شترهای جزیره العرب پیدا نموده ایم .1375- رفتیم دبیرستان ، از آنجایی که داشتن دو سانت مو تنها دغدغه فکری و اخلاقی مدیران وقت آموزش و پرورش بود مجبورمان کردند سرمان را با 2 بزنیم . آن موقع رونالدو هم تازه آمده بود ما هم جوگیر!! 1376- سال خاطره ها و روزنامه های رنگارنگ ، اولین رأیمان را دادیم به کسی که چهار سال بعد هم به او رای دادیم . غیر از این یا رای نداده ایم یا اگر داده ایم ، اسم زی زی گولو و آقا دل پیرو را روی برگه رای نوشته ایم .1378- رفتیم پیش دانشگاهی ، هر روز یک سری خزعبلات و به اصطلاح نکته بارمان می کردند تا برویم به جایی که بیشتر بارمان کنند ( دانشگاه ) . مسخره ترین سال زندگیم بود .1379- از آنجایی که بنا به اعتراف صریح و تکاندهنده بسیاری از صاحبنظران و آگاهان ، حقیر جزو خوش شانسترین فرزندان آدم ابولبشر هستم . کارت ورود به جلسه مان را در حالی که با فشار 3 بار معادل سیصد هزار پاسکال به فنرهای کلاسورمان متصل بود در  مسیر حوزه آزمون سراسری گم کردیم . طی یک عملیات ژانگولر و به طرز شگفت آوری کارت مذکور را در حالی که نیمی از تانکرها و خودروهای حامل روغن استان اصفهان از روی آن رد شده بودند در حالی پیدا کردیم که تقریبا جزئی از آسفالت شده بود . و در این حالت تنها چیزی که روی کارتمان پیدا بود عکسمان بود که بیشتر شبیه جوانی های کوفی عنان شده بود . بعد از آن و طی یک پدیده محیر العقول دیگر و با نیم ساعت تاخیر به طرز معجزه آسایی اجازه ورود به حوزه آزمون را پیدا نمودیم . باور بفرمایید اکنون که این سطور را می نگارم سیل اشک است که از دیدگانم جاری می شود به خاطر مظلومیتم . حالا شما باز بروید برای کوزت و بانو هن و امثالهم اشک بریزید نه آقا جان ما خود تراژدی هستیم . با همه این وقایع و به دلیل روحیه ورزشکاری که حقیر از بدو تولد داشته ام نتیجه ام رضایت بخش بود و حتی بهتر از سال دومی که کنکور دادم ولی به هر حال بلند پروازی ها نگذاشت . 1380-  رفتیم دانشگاه . از فک و فامیل گرفته تا در و همسایه ، وقتی رشته قبولیمان را می شنیدند به چشم ایدزی ها به ما نگاه می کردند . علافی من در آن موقع به حدی بود که از روی تله تکست با آن سرعت زاقارتش اسامی هم کلاسی هایم را پیدا کردم . ( زمان ما هنوز اینطور نبود که لپ تاب جزو سیسمونی بچه باشد و در کله پزی هم بتوان به اینترنت دسترسی داشت برای دیدن نتیجه کنکورت باید کلی مشقت می کشیدی و صفحه های تله تسکت که سه سال طول می کشید تا کامل شود را عوض می کردی )  . در میان اسامی که پیدا کردیم فقط دو اسم پسر وجود داشت و ما هی خدا خدا می کردیم نکند  یه وقت تازگی ها مردم روی دخترهایشان هم اسم مسعود یا حمید ( همان دو اسمی که ما پیدا کرده بودیم )  می گذارند ؟ و ما تنها پسر یه کلاس سی نفره هستیم. که خوشبختانه اینطوری نشد و بنده ، مسعود و حمید به اضافه رضا که ترم بعد اضافه شد بهمان 4 تا عنصر ذکور ورودی هشتاد رشته مهندسی شیمی نساجی دانشگاه یزد بودیم .1381- بنده فکر می کنم مخترع واژه جوگیر این عبارت را برای دو نفر ابداع نموده است یکی جناب مسعود شصتچی و دیگری بنده کمترین . قبل از اینکه وارد دانشگاه شوم ابویمان به ما فرمودند که در دانشگاه هزار و یک کار وجود دارد که هزارتایش جنبی است و یکی از همه مهمتر است و آن درس خواندن و از آنجایی که بنده مصداق بارز عبارت  "پسر کو ندارد نشان از پدر"می باشم . در طول دوره تحصیل لیسانس به تنها مقوله ای که نپرداختم همان یک مورد اصلی بود. 1382- اولین نمایشنامه نویسی و کارگردانی جدی بعد از کارهای دبستان و راهنمایی . نمایش نوغوندری بیشتر از هر چیز مدیون بازی بی نقص امیر بود . ولی در کل فعالیت هنریمان در دانشگاه ، ما یا نقش افغانی را بازی کردیم یا عرب بادیه !!1383- دبیر کل انجمن علمی مجتمع فنی شدیم . فعالیتهای علمیمان عبارت بودند از :تبدیل انجمن علمی دانشکده به قهوه خانه دایی غولی و شرکااحتکار دیکشنری های تخصصی و فروش دو لا پهنای آن به ملت ( دانشجویان )بی نواهزینه نمودن وجوه جمع آوری شده جهت برگزاری اردوهای علمی !!!! 1385- اسما فارغ التحصیل شدیم  . پس از یک تلاش یک ماهه گروهی جشن فارغ التحصیلیمان را برگزار کردیم . مراسمی که با همه ناهماهنگی ها و بی تجربگی ها در مدیریت در تاریخ دانشگاه یزد تا آن زمان کم سابقه بود . خانم ها و آقایانی که بعد از 5 خرداد 85 مهندس شدند همواره از بهترین دوستان ما بوده و هستند . 1385- 4 ترم متوالی درس تاریخ اسلام را می گرفتیم و می افتادیم برای معافی خدمت . خیلی جالب بود چون روی موضوع درس اطلاعات نسبی داشتیم همیشه جوابها را کاملا اشتباه می نوشتم و بعد در مقابل دیدگان حیرت زده دانشجویان غالبا صفری که برای گرفتن نمره پاسی به این در و آن در می زدند ، اینجانب با عجز و لاوه از استاد می خواستم باز ما را بیاندازد . 1386- گول خوردیم آقا گول خوردیم ، جوان بودیم و جاهل ، این جریان سربازی ما را به چه جاهایی که نکشاند . امتحان فوق دادیم و در شرایطی که رشته دوممان را خیلی بهتر داده بودیم در رشته اول یعنی همین رشته دشمن شادکن خودمان قبول شدیم و طی یک اقدام نابخردانه دانشگاه صنعتی اصفهان ( سرزمین عجایب ) را جزو انتخابهایمان قرار دادیم . و شاعر در این فقره می فرماید " خودم کردم که لعنت بر خودم باد " 1387- کمتر از یک سال تحصیل در سرزمین عجایب اینجانب را به یک مجنون واقعی تبدیل نموده است . این را می توان از خزعبلاتی که تا به حال به خوردتان داده ایم آشکارا دریافت !!    
?دایی غولی | 1387/5/2 | پیوند | 1 نظر | ارسال نظر
کسب درآمد عالی و مطمئن برای صاحبان سایتها و وبلاگ ها | 1388/9/26
HDGOU/HYFbr2U گفت:
بهترين و مطمئن ترين سايت تجارت الکترونيکي برای صاحبان سايتها و وبلاگ ها
بدون محدوديت در استفاده از کد ها در سرويس دهندگان وبلاگ
هم اکنون عضو شويد